تبليغاتX
اگــــــــــر روزي صــــــبــر و مـــــــقــــــاومـــت ات پـــائــــيــن آمـــــد نــــا امـــيــــد نـــــــشـــو زيـــــــرا آفــــــتـــــــاب هــــر روز هــــنــــــگــام غــــــروب پائــيـــن مــــيــــرود و بــــــامـــــــداد روز بـــــــعــــد بـــالا مــــــيـــايــــد ۩۞۩ تقدیم به تمام عاشقان ۩۞۩
 

 

 روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم

به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق

دانائي. صبر.غم. ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند .

تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد

زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت همه قایق هارابيرون آوردند وتعميرش كردند .

همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد

كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند .

در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه

حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته

بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت

و قايقش را به همه حيوانات ووحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند

و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت وعشق تنها در جزيره ماند .

جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته

بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها

كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد

و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن .ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از

پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به (غرور)كرد و گفت :

 مرا نجات مي دهي ؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني .

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم

دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج

به كمك دارم . در اين حين خوشگذراني ......

 

                 

 

در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند

ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد

و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه !!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه

مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت

خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست     نا اميد

باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا

نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد

مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق

به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه

دارد و بيهوش شد . پس از به هوش آمدن خود را در قايق

جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها

امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد

و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد پس داده بودند عشق

برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد

وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

قايقش از من دور بود نميتوانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون

من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون

تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام

احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم

و به سمت جزيره برويم ولي قبل احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت :

بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل

از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي

گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت : زمان ؟؟!!!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله

بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند

 بزرگي وارزش عشق

را درك كند .

پایان......

 

                

 

+ (¯`v´¯)تقـــدیم به تـــمام عاشــقـــان به قــلم یــــک عاشــــق